تبليغاتX
***********Just Read & Tink*************

***********Just Read & Tink*************

All Thing

نشان جاودان


آري آغاز عشق است، تنها نشانهء جاودان اين جهان،
واژه اي خاص كه آفريده شد تا وجود آدمي را براي ابد تسخير سازد.
پروردگار آدم را از مشتي خاك برگرفت و از خود در او دميد،
و يقينا هر كه پروردگار در او بدمد عاشق مي شود،
بي شك برترين هدف آفرينش عشق است،
و والاترين وظيفهء آدم عاشقي است،
وقتي عاشق مي شوي، به او دروغ نمي گويي،
وقتي عاشق مي شوي، غيبتش را نمي كني،
وقتي عاشق مي شوي، سعي مي كني در نظر معشوق خوب باشي، نيك باشي،
وقتي عاشق مي شوي، تلاش مي كني براي خوب زندگي كردن،
براي صادق بودن، و براي عاشق ماندن،
پروردگار مي فرمايد:
شما آفريده شديد تا عاشق باشيد و تنها آزمونتان همين است،
و نيز عشق مجال سخن گفتن است با من، پس با من گفتگو كنيد.
عشق همان معجزه ايست كه خاك را به نور بدل مي سازد،
عشق نام من است و نام ديگر آدم.
پس به سوي من آئيد كه برترين شما عاشق ترين شماست.
پس بار پروردگارا:
از من هر آنچه دارم و هر آنچه خواهي بگير،
باشد كه دنياي فاني و بهشت ابدي را نداشته باشم،
اما نباشد،
هرگز نباشد،
كه در قلبم عشق نباشد،
هرگز نباشد

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 21:1  توسط P@R!A  | 

سنگ و شبنم


پرستوي فراري از بهارم
يك امشب ميهمان اين ديارم
چو ماه از پشت خرمنها برآيد
به ديدارم بيا چشم انتظارم

به من گفتي كه دل دريا كن اي دوست
همه دريا از آن ما كن اي دوست
دلم دريا شد و دادم به دستت
مكش دريا به خون، پروا كن اي دوست

متابان گيسوان درهمت را
بشوي اي رود دلواپس غمت را
تن از خورشيد پركن ورنه اين شب
بيالايد همه پيچ و خمت را

تن بيشه پر از مهتابه امشب
پلنگ كوهها در خوابه امشب
به هر شاخي دلي سامان گرفته
دل من در تنم بي تابه امشب

كنار چشمه اي بوديم در خواب
تو با جامي ربودي ماه از آب
چو نوشيديم از آن جام گوارا
تو نيلوفر شدي من اشك مهتاب

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 20:56  توسط P@R!A  | 

آبي

شبانگاهان لب درياچه مي رفتم،
و مي گفتم به خود،
او يك شب آنجا ديده خواهد شد،
من او را پيش از اين هرگز نديده،
نام او را نيز نشنيده،
ولي انگار با هم روزگاري آشنا بوديم،
نمي دانم كجا بوديم،
كه در من نيلي چشمان او،
او در كبود شعر من،
زمانها آشنا بوديم،
شبي آمد وليكن دير وقت آمد،
نه فانوسي،
نه مهتابي،
هوا بس تيره بود و دامن درياچه پر طوفان،
سوار قايقي گشتيم و بر خيزابها رفتيم تا ديري،
ولي دردا چه تقديري،
من او را باز نشناختم، زيرا
كه شب تاريك بود و موج نيرومند،
از آن سو قصهء تلخي است
اي افسوس، اي اندوه،
او را موجها بردند!
و اينك هر سحر در قلب من، نيلوفري نمناك مي رويد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/12ساعت 14:52  توسط P@R!A  | 

هديه دوست

گلي را كه ديروز،
به ديدار من،
هديه آوردي اي دوست،
دور از رخ نازنين تو،
امروز پژمرد!
همه لطف و زيبائي اش را،
كه حسرت به روي تو مي خورد و
هوش از سر ما به تاراج مي برد،
گرماي شب برد!
صفاي تو اما، گلي پايدار است،
بهشتي هميشه بهار است،
گل مهر تو،
در دل و جان،
گلي بي خزان،
گلي، تا كه من زنده ام،
ماندگار است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/12ساعت 14:49  توسط P@R!A  | 

خاک خوشبخت

سال ها پيش از اين
زير يك سنگ گوشه اي از زمين
من فقط يك كمي خاك بودم همين
يك كمي خام كه دعايش
پر زدن ان سوي پرده ي آسمان بود
آرزويش هميشه
ديدن آخرين قله ي كهكشان بود
خاك هر شب دعا كرد
از ته دل خدا را صدا كرد
يك شب آخر دعايش اثر كرد
يك فرشته تمام زمين را خبر كرد
و خدا تكه اي خاك برداشت
آسمان را در آن كاشت
خاك را توي دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاك توي دست خدا نور شد
پر گرقت از زمين دور شد
راستي
من همان خاك خوشبختم
من همان نور هستم
پس چرا گاهي اوقات
اين همه از خدا دور هستم؟سال ها پيش از اين
زير يك سنگ گوشه اي از زمين
من فقط يك كمي خاك بودم همين
يك كمي خام كه دعايش
پر زدن ان سوي پرده ي آسمان بود
آرزويش هميشه
ديدن آخرين قله ي كهكشان بود
خاك هر شب دعا كرد
از ته دل خدا را صدا كرد
يك شب آخر دعايش اثر كرد
يك فرشته تمام زمين را خبر كرد
و خدا تكه اي خاك برداشت
آسمان را در آن كاشت
خاك را توي دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاك توي دست خدا نور شد
پر گرقت از زمين دور شد
راستي
من همان خاك خوشبختم
من همان نور هستم
پس چرا گاهي اوقات
اين همه از خدا دور هستم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/11ساعت 10:50  توسط P@R!A  | 

جوانی

يكي گفتا ز دوران نااميدم
كه مي رويد به سر موي سپيدم
از اين موي سپيد انديشه دارم
كه بر پاي جواني تيشه دارم
فلك هر چين كه از مويم گشايد
دگر چيني بر ابرويم فزايد
بگفتم: اين خيالي ناپسند است
جواني آهويي سر در كمند است
كمندش چيست؟ شوق و شادماني
چو گم شد زود گم گردد جواني
جواني در درون دل نهفته است
جواني در نشاط و شور خفته است
چو گم شد از دلت عشق هوس باز
همانا شام پيري گشته آغاز
نه پيري در گذشت ماه و سال است
كه مرگ عشق و ترك ايده آل است
جواني موسمي از زندگي نيست
كه چون بگذشت نوبت گويدت ايست
بسا پيرا كه ديدم سرخوش و شاد
جوانروي و جوان خوي و جوان ياد
بيا تا تن به خرسندي سپاريم
كز آن شايسته تر ياري نداريم
نديدي صبحدم چون خنده سر كرد
نشاطش بر همه عالم اثر كرد؟

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/09ساعت 15:46  توسط P@R!A  | 

تنهایی

وقتي ديگر نبود،
من به بودنش نيازمند شدم،
وقتي ديگر رفت،
من در انتظار آمدنش نشستم،
وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد،
من او را دوست داشتم،
وقتي كه او تمام كرد،
من شروع كردم،
وقتي او تمام شد،
من آغاز شدم،
و چه سخت است تنها متولد شدن،
مثل تنها زندگي كردن،
مثل تنها مردن!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/09ساعت 15:18  توسط P@R!A  | 

کار خدا را !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دكتر اس. واير ميچل متخصص برجسته اعصاب در فيلادلفيا، در يك غروب زمستاني بعد از كار روزانه روي صندلي به خواب رفته بود، كه با صداي زنگ در بيدار شد و ديد كه دختر لاغري كه از سرما ميلرزد تقاضا دارد مادرش را معاينه و معالجه كند. او توضيح داد كه حال مادرش وخيم است. دختر كفشهاي فرسوده به پا و شال نخنمايي به دور گردنش پيچيده بود.
دكتر به دنبال او در خيابانهاي پوشيده از برف محلات قديمي روانه شد. از پلههاي عمارتي قديمي بالا رفتند.
در طبقه بالا دكتر زني مريض را ديد كه سابقا پيشخدمت خانه او بود. او بيماري زن را سينه پهلو تشخيص داد و داروهاي لازم را تجويز كرد و دارويي نيز به او خوراند كه حال زن را بهتر كرد سپس به او براي داشتن چنان دختر وظيفهشناسي تبريك گفت.
زن پير با كمال تعجب گفت كه دخترش ماهها قبل مرده و كفشها و شال او در گنجه است. دكتر نگاه كرد و همان شال و كفشها را ديد كه بر تن دختري بود كه او را به اينجا آورده بود. اما هر دوي آنها خشك بود و نميتوانست در آن شب برفي مورد استفاده قرار گرفته باشد. تحقيقات نشان داد كه آن دختر بهراستي سالها قبل مرده و دكتر واير ميچل شاهد واقعهاي ماوراءالطبيعه بوده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/01ساعت 11:25  توسط P@R!A  | 

ليلي,نام تمام دختران زمين است



خدا مشتي خاک را برگرفت. مي خواست ليلي را بسازد.
از خود در او دميد. و ليلي پيش از آنکه با خبر شود,عاشق شد.
سالياني است که ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد.
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد,عاشق ميشود.
ليلي نام تمام دختران زمين است; نام ديگر انسان.
خدا گفت: به دنايتان مي آورم تا عاشق شويد.
آزمونتان تنها همين است: عشق. و هرکه عاشق تر آمد, نزديکتر است. پس نزديکتر آييد, نزديتر.
عشق,کمند من است. کمندي که شما را پيش من مي آورد. کمندم را بگيريد.
و ليلي کمند را گرفت.
خدا گفت: عشق, فرصت گفتگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو کنيد.
و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلي هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق همان نام من است که مشتي خاک بل به نورميکند.
و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند.



+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/27ساعت 10:53  توسط P@R!A  | 

So Good To SO Bad


It went from so good... to so bad... so soon
So good, to so bad, so soon
Bu nobody told me, so I never knew
It goes from so good, to so bad , so soon

It went from sunshine... to shadows... to rain
It went from passion... to pleasure... to pain
From singing sweet love songs, to crying' the blues
So good... to so bad... so soon

It started with words like forever
And went from always, to sometimes, to never
From give me some lovin'... to give me some room
So good... to so bad... so soon

It went from so good... to so bad... so soon
So good, to so bad , so soon
If nobody's told you, it's time that you know
It goes fro so good, to so bad, so soon

So good. to so bad, so soon

SO SOON

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/26ساعت 15:31  توسط P@R!A  | 

از خيلي خوب به خيلي بد



خيلي خوب...خيلي زود تبديل شد به خيلي بد
خيلي زود.
هيچ کس چيزي به من نگفت و به همين دليل هيچ ووقت سر در نياوردم
که خيلي خوب چدر زو تبديل شد له خيلي بد.


آفتاب...تبديل شد به سايه, به باران
شور و شوق... تبديل شد به لذت, به درد
ترنٌم ترانه هاي دل انگيز عاشقانه جايش را داد به سر دادن سرودهاي غم انگيز
خيلي زود.


با "تا ابد" شروع شد
و ابد تبديل شد به گاهي , به هيچ وقت
و "مرا دوست داشته باش" تبديل شد به "جايي هم [در قلبت]براي من در نظر بگير"
خيلي زود.


خيلي خوب...زودتر از آن که فکر مي کديم تبديل شد به خيلي بد
خيلي زود.
اگر هيچ کس به تو نگفته باشد, حالا ديگر بايد بداني
که خيلي خوب, خيلي زود تبديل مي شود به خيلي بد.

خيلي زود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/21ساعت 14:37  توسط P@R!A  | 

ليلي,زیر درخت انار


ليلي زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد,گل داد,سرخ سرخ.
گلها انار شد,داغ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند, دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/18ساعت 12:46  توسط P@R!A  |